حس شاعرانه

خسته از درهای بسته...

از کسی که پنهان نیست از شما چه پنهان، من از امتداد خیابانی که زندگی[ام] را به برهوت آشوب و ناآرامی سوق می‌دهد می‌ترسم. از سیاهی مطلق و از یأس می‌ترسم. از هر چیزی که آدم را مجاب به انجام کارها و گرفتن تصمیم‌هایی می‌کند که هرگز در عمرش حتی دوست نداشته خیال‌شان را نیز به سرش راه دهد می‌ترسم. من از تمام وقت‌هایی که در مقابل زندگی، سرنوشت، تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را می‌گذارید، قرار می‌گیرم و مجبور به انتخاب  شوم می‌ترسم. آخر می‌دانید آدم وقتی بر سر یک دوراهی قرار می‌گیرد و یکی را به دیگری ترجیح می‌دهد و ادامه‌ی مسیر را طی می‌کند، ممکن است هر لحظه از تصمیمی که گرفته پشیمان شود و توهمِ «اگر از آن مسیر می‌رفتم بهتر بود» مادامی که مجبور به همین انتخاب‌های گاه‌و‌بی‌گاه است عذابش می‌دهد. و امان از همین عذاب‌های کوچک که روزی بغض می‌شوند به گلویمان، اشک می‌شوند به گونه‌هایمان، غم می‌شوند به زندگی‌هامان! [دلم می‌خواهد همین الآن کسی در اتاقم را بزند، بیاید و کنارم بنشیند، دستانم را بگیرد، بفشارد و بگوید «نگران نباش همه چی درست می‌شه...» :(( اما حیف که کسی نیست‌ و من مانده‌ام اینجا تنهای تنها...]

 

من معاصر جاده‌ها نیستم که مدام در سفر باشم، معاصر قصه‌ها نیستم که به دنبال فرجام خوشی بگردم، معاصر زمستان نیستم که از برف نیمه‌شب واهمه داشته باشم، معاصر پاییز نیستم که مدام عاشق بشوم. من معاصر ابرهایم، همان ابرهایی که همیشه گریان‌ و گاهی سرگردان‌اند. من معاصر بادهایم، همان بادهایی که همیشه بی‌قرار و گاهی خسته‌اند؛ خسته‌ی خسته‌ی خسته... [نمی‌شود زندگی اینقدر به ما سخت نگیرد؟ نمی‌شود یک لحظه ما را به حال خودمان رها کند؟]

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری
لحظه‌های کاغذی را، روز و شب تکرارکردن
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

[قیصر-امین‌پور]

از همه بچه ها غیر شما و تاکی خبر نداشتم...

 

چه خبر ها ؟! 

البته درستش اینه که بگین «از همه‌ی بچه‌ها غیر از شما و تاکی خبر داشتم» 

سلامتی، شما چه خبر زری خانم؟ :دی
جمعه ۱۵ مرداد ۰۰ , ۱۴:۵۲ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

شما هم خسته که می‌شین از نزدیک‌ترین دستاویزاتون وررفتن با وبلاگ و پیش‌نویس‌کردن و این داستاناس، نه؟

واقعاً کاش یکی با  آگاهی کامل بهترین مسیرو می‌ذاشت جلوی پامون تا مام با اطمینان ادامه‌ش بدیم. گیرکردن تو این چندراهیا و بلاتکلیفی‌ش دهن آدمو صاف می‌کنه.

امیدوارم بهترین تصمیمو بگیرین.

 

+ فونت جدید خیلی به وبلاگ می‌آد! :))

عههه تو این یکی-دو روز حواستون به وب من بود! :))))) آره دقیقاً :))))))
ام... اگه یکی با آگاهی کامل بهترین مسیرو جلومون می‌ذاشت و ما هم خیلی بی‌تفاوت همون مسیرو انتخاب می‌کردیم و می‌رفتیم، اون موقع همه چیز خیلی بی‌معنی و عادی نمی‌شد واسمون؟ :/ 
ممنونم. و امیدوارم شما هم بهترین تصمیمو گرفته باشین! :|

+ مرسی :))

چقدررررر شعر قشنگ و مناسب بود :`(

چقدررررر متنتون پخته و عمیق و زیبا نوشته شده بود :`)

راستش به قلمتون حسودیم شد الان

 

خب‌...

انتخاب؟ 

انتخاب.

انتخاب!

غلط نوشتمش یا واقعا اینقد کلمه‌ی عجیب غریبیه؟ 😶😶😶

چشاتون قشنگ و مناسب می‌بینه :دی

مرسی واقعاً :))))

من همش با خودم فک می‌کنم:
نکنه ده سال بعد از بهترین روزای هیجده-نوزده سالگی‌مون فقط انتخابای بدی که کردیم یادمون بمونه :/
واقعاً کلمه‌ی عجیبیه!

نمی دونم چقدر بهش اعتقاد دارین،ولی استخاره کنید دست آخر...از بین دو سه راهی که نهایتا بینشون گیر کردید.

اگه بگم اصلاً بهش اعتقادی ندارم چی؟ 

خیلی زیبا نوشتی...امیدوارم بهترین انتخاب رو انجام بدی:)

مرسی، زیبا خوندی :))
همچنین. امیدوارم تو هم بهترین تصمیم رو بگیری. 

وای چرا همچینی تایپ کردم جمله رو XDDDD

 

خودتونو به اون راه نزنیییین

اون راه پره...

:))))

انتظار دارین چی بگم بهتون؟ هر چی دوست دارین بشنوین رو بگین تا منم همونو بگم :دی
جمعه ۱۵ مرداد ۰۰ , ۲۲:۳۲ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

هنوز عادت بازکردن در یخچالو دارم! :)) منم دقیقاً همینم :/ دیواری کوتاه تر از وبلاگ نیست انگار :دی.

 

آره بی‌معنی و عادی می‌شد، ولی من از تصمیم‌گرفتن متنفرررممم. هر وقت بخوام بین دوتا چیز، هر چقدرم بی‌اهمیت باشن، یکیو انتخاب کنم پیر می‌شم سرش. چه برسه همچین تصمیمای مهم‌تری -_-

من همین‌جوری‌شم شک دارم به همه‌چی، شمام با پوکرفرستادن شکمو بیشتر کنین :)))) مرسی به هر حال :)

تا باشه از این عادتا :دی. بدیش اینجاس که با خالی‌کردن دق‌و‌دلی‌مون روی وبلاگ بازم آروم نمی‌شیم :/

منم از بچگی هر وقت مامانم ازم می‌پرسید فلان چیزو‌ می‌خوای یا بهمان چیزو؟ می‌گفتم هر دو :)))))))
خواهش می‌کنم. ولی بعضی وقتا آدم باید به شک‌هاش هم شک کنه دیگه نه؟

+ می‌گم نرگس خانم چیزه؛ شهر شما دانشگاه دولتی نداره من بیام؟ :دی
جمعه ۱۵ مرداد ۰۰ , ۲۲:۵۳ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

دقیقاً :)))

 

درستشم همینه :دی.

چرا، ولی بعضی وقتا شک‌کردنه هیچ نتیجه‌ای نداره و تهش به اعصاب‌خوردی بیشتر ختم می‌شه :/

 

+ داره، ولی تک‌جنسیتیه و دخترونه :))))) شاید با تغییر چهره بشه یه کاری‌ش کرد ولی خب ریسکش بالاست :دی. 

:))

خیلی هم عالی.
امیدوارم هر تصمیمی که می‌گیرین تهش خودتون راضی باشین.

+ =)))))) نه آقا من از این کارا نمی‌کنم :)))))) حیف شد ولی! اصن حالا که اینطوره به جاش می‌آم ***** :)))))))
جمعه ۱۵ مرداد ۰۰ , ۲۳:۴۴ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

الان رفتم دوباره چک کردم دیدم نه یه دانشگاه دیگه هم هست =)))) تغییر چهره و ***** و اینا کنسله، همینو بیاین :دی. ولی حالا که تا اینجا می‌خواین بیاین، حیف نیست خود *****و ول کنین؟ برین واسه منم جا بگیرین که سال دیگه بیام :دی.

ینی واقعاً شما دانشگاه‌ دولتی‌های شهرتون رو نمی‌شناختین؟ :))))))) 
می‌گم چیزه؛ اگه تو خود ***** شانس قبولی داشتم، مزاحم شما و شهرتون نمی‌شدم که! :دی. بعدم من کلی راه می‌خوام تا شهر شما بیام بعد شما خودتون می‌خواین برین ***** :/

معاصر ابرها بودن که زیادم بد نیست :)

به قول یه شخصیتی، «ایکاش ابر بودم. اونوقت میتونستم واسه خودم تو هوا معلق باشم و اخرشم از یه گوشه ای محو بشم.»

شاید! 
هر کس ابرا رو یه طور می‌بینه دیگه نه؟
گریه‌ام جاری است بارانی که می‌بینی منم
چتر وا کن ابر گریانی که می‌بینی منم...

میدونین گاهی وقتا حس میکنم نرگس به بیان اومده تا کامنتی پستای شما رو از موضوع منحرف کنه :دی

همش هم تو نقشه‌شون موفق می‌شن و کامنتا رو منحرف می‌کنن :))))))))

ولی دستش درد نکنه گزینه‌ی خوبی بهم داد :)

کی؟ چی؟ کدوم گزینه؟
شنبه ۱۶ مرداد ۰۰ , ۱۰:۱۵ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

نه نمی‌دونستم. آخه این جزء ***** *****ه، فقط محل تحصیلش اینجاست، من فک می‌کردم کلاً *****ه :/ حالا اینا مهم نیست، مهم اینه که من عمراً دانشگاه شهر خودمون برم :| 

 

آقا به من چه؟ :((( این بار خودتون سوال پرسیدین :(((( اصلاً از این به بعد جواب سوالاتون رو هم نمی‌دم :((

+ اسم شهرا رو هم ستاره‌دار کنین ممنون می‌شم :))

آها متوجه شدم. خیلی هم عالی.
منم اولین اولویتم واسه انتخاب رشته اینه که شهرش از استان خودمون دور باشه :/

الآن از دستم ناراحت شدین ینی؟ باشه اصن منم دیگه سوال نمی‌پرسم ازتون :((
+چشم حتماً.

فکرشو نمی کردم.ولی براتون آرزوی موفقیت می کنم.آدم به هر چی اعتقاد داشته باشه از همونم کمکشو می گیره (:

 

 

+مگه فونت وبلاگ عوض شده؟برای من یه کم زیادی ساده میاد.فکر کنم مشکل از اینترنته -.- تازه این "ناشناس :دی" ای هم که این بالا نوشتم خیـــلی بزرگ اومده D:

واسه چی فکرشو نمی‌کردین؟ عجیبه؟ 


+ آره عوض شده!
من که می‌دونم شما کی هستین، حالا شما هی کامنتاتونو ناشناس بزنین :دی. تنها یه نفر تو دنیا با چنین لحنی حرف می‌زنه و اونم شمایین :)))))))))

#همدرد

 

این هشتک رو خیلی دارم بکار میبرم دیگه واقعا داره خطر ناک میشه. البته از این جهت خطرناکه که توی سرگردونی و آشفتگی و همین مدل احساس های نه چندان مثبت با خیلی ها همدردم :(

 

امیدوارم راهمون رو پیدا کنیم هممون  ان شاءالله :)

:((

کی می‌آد یه روز که همه‌ی این دردا و هم‌دردی‌ها واسمون خاطره شه؟ :(

منم امیدوارم، ایشالا :)))
شنبه ۱۶ مرداد ۰۰ , ۱۵:۳۹ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

ستاره‌ها هم با این فونت حتی خیلی خوشگلن :( آدم حس می‌کنه خیلی داره حرف خاصی می‌زنه :( :))

شیطونه می‌گه واسه مقابله با این حستون هم که شده برم فونتو برگردونم به همون حالت سابق =))))))) حیف که من آدم خوبی‌ام و آزارم به مورچه‌ها و نرگس‌ها نمی‌رسه ^_^
يكشنبه ۱۷ مرداد ۰۰ , ۰۰:۲۵ کسی که ناشناس :دی نیست :|

فونتش چیه T-T چرا من نمی بینمش اصلا :(

 

 

غرض همون شناخته شدن بود D: نه احتمالا هنوز نتونستم عادت اشتباهِ پیش فرض ذهنی داشتنمو ترک کنم.با آرزوی بهترین ها :]

 

آقا شما الآن فونتو به چه شکل می‌بینین مگه؟ :/ امکانش هست یه اسکرین از همین صفحه بگیرین که من‌ ببینم فونتو چطور دارین می‌بینین؟

خیلی هم عالی :))))) ببخشید که باعث شدم پیش‌فرض ذهنیتون این‌بار اشتباه دربیاد :دی. مچکرم :))

نگین که همه دارن به این میگن فونت خیلی قشنگ :|

آره همینه :))) آقا چشه مگههه؟ :/ بعدم «همه» نگفتن، فقط نرگس خانم گفت.

آها🚶‍♀️🚶‍♀️

:))))))

ولی فونتتون قشنگه :)

ولی قشنگی از خودتونه :))

+ باز کجا گذاشتین رفتین؟ :/

دقیقا منم دارم با همین مشکل دست و پنجه نرم میکنم :/ از ترس نمیتونم انتخاب کنم :(

من که اینقدر دست و دلم هنگام انتخاب‌کردن می‌لرزید و می‌ترسیدم که نفهمیدم چی زدم، کجا زم؟ :/
پیشنهاد می‌کنم شمام هر چی زودتر انتخاب کنید بره. ایشالا که موفق باشید :))

ما از وقتی چشم باز می کنیم هرروز داریم انتخاب می کنیم، واسه هر کاری... به نظرم انتخاب کردن کار سختی نیست، ترس از پشیمون شدن سخته... آینده ای که ازش میترسیم هر آن ممکنه رخ بده و بهترین انتخاب از نظر خودت تو رو کاملا پشیمون کنه... درگیرش نباش چون هیچکس آینده رو ندیده، یه راه رو با منطق و دلت و مشورت انتخاب کن و دیگه نگاهتو از بقیه ی راه ها بگیر و توی راه خودت تلاش کن... 

شعر خیلی قشنگه

درسته، موافقم با حرفاتون ولی باور کنین انتخاب رشته بحثش از انتخابای دیگه خیلی جداست. انتخابای دیگه شاید تاثیراتشون روی زندگی‌مون اونقد احساس نشه، ولی تو انتخاب رشته قراره سرنوشت چندین و چند سال آینده‌مون رقم بخوره. واسه همینه که علاوه بر استرس، ترس هم تو چنین روزایی برمون غالب می‌شه و اجازه‌ی درست فک‌کردن بمون نمی‌ده.

خیلی ممنونم ازتون :)))

ولی چیزه...نتیجه نهایی نهایی قبولی رو بهمون بگین دیگه :(

متأسفانه آدمی‌ام که عادت به صریح و شفاف حرف‌زدن و بیان چیزای مختلف ندارم؛ ولی این‌بار سعیمو می‌کنم که بگم :/ اصن اگه نگفتم بیاین بزنیدم :دی.

به هر حال موفق باشی دوست خوبم :)

ممنونم جناب هیچستانی :))

بله کاملا آشناییم -_-

حیف دستمان کوتاه ست :)))

 

 

اون لینکه رو تونستین برید؟به دردتون خورد...؟

ای وای ینی اینقدر شناخته شدم که دیگه با رفتارام آشنایین؟ :/ الان نیازه که برم تو اتاق بابت رفتارام از خودم خجالت بکشم؟ :دی.
عه ریحانه خانم ینی اگه دستتون کوتاه نبود می‌زدینم؟ :)))) نکنه شمام از اون دخترایی هستین که هر چیزی دم دستشون بیاد پرت می‌کنن؟ :| =)))))))))))


آم... راستش کاری واسم پیش اومد که نتونستم اون ساعت برم اونجا ببینم چه خبره؛ خلاصه که هم بابتش ازتون ممنونم و هم شرمنده‌ام واقعاً.

همه ی اینا یک طرف...پذیرفتن عواقب انتخاب و کنار اومدن باهاش یه بحث مفصل دیگست که اگر منجر به همزیستی با اون عواقب نشه حس میکنم دردناک تر از انتخابه... 

چقد درک جمله‌ای که نوشتین واسم سخت بود! منظورتون از «اگه منجر به همزیستی با اون عواقب نشه» چیه‌ دقیقاً؟ خب هر کی هر انتخابی می‌کنه قاعدتاً به عواقبش هم فک کرده دیگه، حالا اگه نتونه با اون عواقب به قول شما همزیستی داشته باشه به نظرم مشکل از خود اون شخصه. یا شایدم من کلاً منظورتونو اشتباه فهمیده باشم :/

میگذره...

کم سختی نکشیدم،این سختی هم فقط به خواست خودت تموم میشه

 

 

+یه سوال این وسط ذهنمو درگیر کرده،عینک جان میدونی چرا دل و دماغ نوشتن نیست؟

وای از این عمر که با «می‌گذرد» می‌گذرد...
به هر حال این سختی‌ها هم جزئی از زندگیه و من مشکلی با دست و پنجه نرم‌کردن باهاشون ندارم :))))

+ شاید چون گاهی وقتا خسته‌ایم، خیلی‌خسته. اونقدر خسته که حوصله‌ی کنار هم چیدن کلمات هم حتی واسمون نیست! شاید الآن هم داریم همون دوره‌ی «گاهی وقتا» رو سپری می‌کنیم.

من در اکثر مواقع پشیمونم و از شرایطی که توش قرار دارم ناراضی،حس میکردم شاید تو اکثر آدما همین باشه...شاید واقعا مشکل از شخص مربوطست... 

عه آقا من گفتم ممکنه مشکل از خود شخص باشه، ولی اصن منظورم این نبود که شما به خودتون بگیرین که! بعدم مگه می‌شه آدم همیشه از خودش ناراضی باشه؟ :/

نمی دونم صندلی داغ بود یا یه چالش که باید به یه سری سوال جواب می دادین؛تو همون دیگه فکر کنم شناخته شدین :دی

 

نمی دونم تا حالا شرایط پرتاب برام پیش نیومده🚶‍♀️

 

 

نه بابا اشکالی نداره...شرمنده چرا :]

من نه تا حالا صندلی داغ برگزار کردم و نه تو چنین چالش‌هایی شرکت کردم :|

ینی اگه شرایطش پیش می‌اومد پرتاب می‌کردین؟ :دی.

:))))

چرا من مطمئنم که بود :} همه هم اعتراض کردیم که چرا همه شو با شعر جواب دادین :|

منظورتون اینه؟

اوهوم

:))))
+ الآن اون «ر» ینی ریحانه؟ :دی.

وقتی حوصله نداری :دی

ولی اصن بتون نمی‌آد آدم کم‌حوصله‌ای باشین!

سلام! 

خوبین؟

 

اول باید بگم که با خجالت فراوون اومدم کامنت بدم و امیدوارم متوجه این خجالت بشین :دی.

 

دوم باید بگم که به طرز عجیبی کلمات رو قشنگ کنار هم میچنین و اون حرف هایی رو من میخوام بزنم میگید. البته به جز انتخاب :) 

 

سوم اینکه شعر بسی زیبا بود. 

 

 

سلام :)
مرسی خدا رو شکر، خوب خوبم.

عه چرا با خجالت؟

ممنونم واقعاً :)))

چشاتون بسی زیبا می‌بینه :دی.

در جریان هستین که یه هواپیما دارین و بالا سر میخک و زری و یاس پرواز می کنید؟ ^_^

بله بله. می‌خونم کامنتای اون طرفو :)))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می‌کردم
که تو خواننده‌ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه، دریغا، هرگز...
باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می‌خواندی
بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
بی تو سرگردان‌تر
از پژواکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
بی تو سرگردان‌تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی‌سر و سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم
شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان‌دادن سر را که عجیب
«عاقبت مُرد؟»

[شعر از حمید مصدق]
Designed By Erfan Powered by Bayan